در این دنیا مردم همه جا دلبستگی هایی به زبان مادری و شهر و کشورشان دارند. اصلا هم ربطی ندارد که کشورشان چقدر از قافله دنیا عقب یا جلو باشد. حتی همین آمریکایی ها که خودشان را آخر مولتی کالچر (چندفرهنگی) می دانند و جد و آبا هرکدامشان از یک طرف دنیا آمده اند هم وقتی پایش می افتد از پاتریوتیسم (میهن پرستی) و اینجور چیزها داد سخن سر می دهند. بالاخره هرکس به سبک خودش، وطنش را تحویل می گیرد. (بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه!)
باز هم عرض شود که عده ای از پژوهشگران جوامع چند فرهنگی، مثل بعضی از کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی، بر این عقیده اند که بهترین راه ایجاد توازن فرهنگی و حس تحمل اجتماعی در چنین جوامعی، این است که مهاجران اول از همه فرهنگ خودشان را بلد باشند. یعنی آنها اعتقاد دارند که کسی که با زبان و فرهنگ اجدادی خودش خوب کنار نیامده باشد، بعید است که فرهنگهای دیگر را هم به این راحتی بپذیرد.این هم از این
یکبار هم روانشناس محترمی فرمودند که چیزی که روان آدمی را بر مدار اصول نگه می دارد، داشتن عزت نفس است، اگر کسی عزت نفس نداشته باشد، خیلی راحت بر سر همه چیز معامله می کند (یا حتی ممکن است معامله هم نکند وقتی چیزی در بساط ندارد) همچین آدمی بسیار غیرقابل اعتماد و خطرناک میشود. این هم از این
همه اینها را که کنار هم بگذاریم، خلاصه اش این می شود که هرکسی از هویت خود تعریفی دارد و هرکس این تعریف را نداشته باشد یا برای آن احترامی قائل نشود، از لحاظ فرهنگی میزان نیست و یک جای کارش می لنگد.
اما بیاییم سراغ خودمان، ما در آذربایجان در مورد زبان و فرهنگمان چه می کنیم؟
حقیقتش این است که یاد گرفتن زبان و فرهنگ آذربایجانی، اصلا داخل کلیشه های ما از موفقیت تعریف نشده است. ما برای ادامه تحصیل، به دست آوردن شغل و پول و کلاس اجتماعی نیازی نداریم که زبان خود را بلد باشیم یا قواعدش را بدانیم. وقتی در جمعی کلمات صحیح آذربایجانی با بلد نیستیم و یا دستور زبان را رعایت نمی کنیم و به جایش غلط غولوط و ترکیبی از فارسی و انگلیسی و کمی هم ترکی حرف می زنیم نه تنها اشکالی ندارد که باعث تفاخر هم هست! این مساله هرچند در نگاه اول هیچ تاثیری روی زندگی ما ندارد، اما وقتی کمی دقیقتر به قضیه نگاه می کنیم، میبینیم این سهل انگاری جمعی، تاثیرات دلچسبی روی عزت نفس عموم مردم ما نگذاشته است (مثالهایش به عهده خودتان). علاوه بر آن این عدم آشنایی ها مانع ارتباط مناسب اقتصادی-فرهنگی آذربایجانی ها با همسایه های همزبانشان شده است و این مناطق نتوانسته اند آنطور که باید از ظرفیتهای خودشان برای پیشرفت بعنوان مناطق مرزی و مجاورت با کشورهای اروپایی،استفاده کنند.
البته شاید بتوانیم فاکتورهای زیاد دیگری را هم در این پیشرفت نکردن دخیل بدانیم، اما نمی توان از تاثیر نامحسوس و اساسی این مساله گذشت.
مساله اصلی ما این است: خودمان باشیم یا هویت دیگری را قرض کنیم؟ یا اینکه از این مانده و از آن رانده باشیم؟ البته شاید پرسیدن این سوال در درجه اول خیلی ساده به نظر بیاید، اما وقتی آن را با واقعیتهای موجود در جامعه آذربایجان خودمان تطابق می دهیم، میبینیم که خیلی هم نمی شود راحت به این سوال جواب داد و خیلی ها از سر ناچاری تن به گزینه آخر داده اند.
حالا باید چه کنیم؟ رومی روم؟ زنگی زنگ؟ یا راهی بینابینی؟ یا اصلا بی خیال؟ چقدر مهم است؟ بقیه این بحث بماند برای پست بعدی…




